در هیاهوی مکرر اطراف، گوش هایمان سنگین شده؛ آنقدر که حتی صدای خود را _ خودِ نالان مان را _ هم نمی شنویم. او فریاد می زند که؛ «مرا دریاب» و پاسخی دریافت نمی کند.
در ترافیک سنگین مادّه، فضایی برای تنفس چشم باقی نیست. چشم ها به زمین دوخته شده اند تا که شاید مساحتی مختصر بیابند برای ایستادن!
آنقدر بر گِرد خود دویده ایم که «توهّم» برمان داشته؛ انگار می کنیم که مرکز عالَم، همین ما هستیم و تمام مقدرّات، باید به اذن ما ترتیب یابند.
احساس «پایندگی» بر ما غالب شده؛ حتی به قدر اپسیلون هم احتمال نمی دهیم که «رفتنی» هستیم؛
... زمین گیر شده ایم.
آسمانها گله دارند: ز ما سیر شدید
بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید
پی اکسیر بریدید زگهواره تان
وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید
سر آن «بار امانت» چه بلا آوردید
که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟
هر چه دفتر – ورقی بود ز توصیف شما
یادتان رفته که با دست که تحریر شدید
همه جان و همه احساس رهاتان کردیم
چه گذشته است؟ به بی روحی تصویر شدید
صورتی مانده از آن سیرت و آن هم بی اصل
بس که هر آینه در آینه تکثیر شدید
دیو می رفت در این چشمه به تطهیر رسد
بر شمایان چه گذشته است که تبخیر شدید
باز هم موعظه تان راه به تاثیر نبرد
آسمانها! که به یک شعبده تسخیر شدید
ما که تبخیر شماییم. شمایان آیا
روی این خاک چه دیدید که تقطیر شدید
محمدعلی بهمنی
روح الله رشيدي، سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
|
|....
بزرگ تر که می شوی، احساس می کنی یک چیزی را در گذشته جا گذاشته ای؛ اما نمی دانی چه را. همواره دنبالش هستی؛ فکر هم می کنی می توانی پیدایش کنی. انگار در همین حوالی است ولی دستت به آن نمی رسد. تلاش هایت، سرانجامی ندارند... آنچه جا گذاشته ای، تکرارناپذیر است. تنها یک بار اتفاق می افتد...
بزرگ تر که می شوی، دلت برای کودکی هایت تنگ می شود. برای تمام نداشته های کودکانه ات... بیش از هر چیز، اما دلتنگ «سادگی»های گمشده ات می شوی؛ همان که نه تو، که همه گم اش کرده اند. حاضری هر آنچه داری را بدهی و آن را بِستانی. حتی به این هم قانعی که خوابش را ببینی.
....
کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای، دورِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقش ها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه، خوابم می پرید
خواب هایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن، عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
روح الله رشيدي، شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
|
|....
امروز، وقتی نیما با آن هیکل ریزش، شاخه گل را به دستم داد و گفت: «روز معلم مبارک»، یک لحظه خشکم زد؛ یعنی من هم معلمم؟!
انگار همین دیروز بود که با بچه های کلاس جمع شده و برای آقای «هنرور» یک دسته گل گرفتیم... و او چقدر ناراحت شد که ما پول توجیبی هایمان را برای خرید گل هزینه کرده ایم. چهره مهربان و لحن ملایم و پدرانه اش را از یاد نخواهم برد. از آن آدم ها بود که می شد به گاهِ دلتنگی، سر را گذاشت روی شانه اش و گریست و درد دل کرد.
معلم کلاس چهارمم بود؛ اما معلم تمام زندگی ام شد. همو بود که یادم داد برای یک خطای کوچکِ دانش آموزی، شب هنگام، دور از چشم همه، از خدا بخواهم که ببخشایدم...
کاش من هم همچو او باشم؛ معلم باشم...
روح الله رشيدي، شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
|
|....
دو برادر بودیم. او دو سال از من بزرگتر بود. کلاس سوم ابتدایی که بود، من اول می خواندم... عشقِ کتاب بودیم هر دو. هر روز یک سکه 10 ریالی سهم من از جیب پدر بود و یک سکه بزرگ 20 ریالی سهم او. با همین 30 ریال، چه کارها که نمی کردیم.
هر هفته حتماً یکی دو تا کتاب با خود به خانه می آوردیم. از جعبه های چوبی میوه، کتابخانه کوچکی در زیرزمین مان ساخته و برای خودمان برو بیایی داشتیم اساسی؛ همه بچه های همسایه و فامیل را عضو کتابخانه کرده بودیم.
آن زمان، کتاب های جیبی «انتشارات غلامعلی شعبانی» خیلی خواندنی بودند. کتاب های داستان و امثال و حِکم منتشر می کرد. بیشتر کتاب های این انتشارات را داشتیم؛ «چاه نکن بهر کسی، اول خودت بعد کسی»، «از مکافات عمل غافل مشو»، «دوستی خاله خرسه» و...
برای خیلی ها خنده دار و اسباب تمسخر بود که ما با شلوار و پیراهن وصله دار و کفش زهوار دررفته، اینقدر عاشق کتاب بودیم... ولی بودیم.
همان برادر بزرگتر، بعدها سر از مرکز استعدادهای درخشان درآورد و جزء نخبگان شهر شد... برادر کوچک هم...
روح الله رشيدي، یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
|
|....
از: مرحوم قیصر
چرا مردم قفس را آفريدند؟
چرا پروانه را از شاخه چيدند؟
چرا پروازها را پر شكستند؟
چرا آوازها را سر بريدند؟
پس از كشف قفس، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
كلاف لاله سر در گم فرو ماند
شكفتن در گلوي گل گره خورد
چرا نيلوفر آواز بلبل
به پاي ميله هاي سرد پيچيد؟
چرا آواز غمگين قناري
درون سينه اش از درد پيچيد؟
چرا لبخند گل پرپر شد و ريخت؟
چه شد آن آرزوهاي بهاري؟
چرا در پشت ميله خط خطي شد
صداي صاف آواز قناري؟
چرا لاي كتابي، خشك كردند
براي يادگاري پيچكي را؟
به دفتر هاي خود سنجاق كردند
پر پروانه و سنجاقكي را؟
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلويي داد تا آواز باشد
خدا مي خواست باغ آسمان ها
به روي ما هميشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولي مردم درون خود خزيدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولي مردم قفس را آفريدند
روح الله رشيدي، سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
|
|....